تبليغاتX
کلبه عمو مصطفی

کلبه عمو مصطفی

میان مسجد و میخانه راهیست



شب بود اما حسنک هنوز به خانه نیامده بود، حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت تنگ به تن می کند . او هر روز به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهایش ژل می زند.. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست، چون او به موهای خود گلد می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است  کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند چون او با پطروس چت می کرد. پطروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. روزی پطرس دید که سد سوراخ شده است اماانگشت او  درد می کرد چون زیاد چت کرده بود..او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند و ازاین رو در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم ختم او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریز علی دید کوه ریزش کرده است اما حوصله نداشت. ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. او  چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها بررخورد کرد و منفجر شد تمام مسافرا ن و کبری مردند اما ریز علی بدون توجه به خانه بازگشت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی بود که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او اصلاً حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمانان را سیرکند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. آخرین باری که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو هم گله ای ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد و به این دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ دیگر وجود ندارد...

بر گرفته از سخنرانی دکتر انوشه(روانشناس) در دانشگا ه علوم پزشکی ایران

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 9:14  توسط عمو مصطفی  | 

خدا پرسید: پس  تو می خواهی  با من  گفتگو كنی؟

 

من در پاسخ گفتم : اگر وقت  دارید
 

خدا  خندید : وقت من بی نهایت است

 
در ذهنت چیست كه می خواهی از من  بپرسی؟


پرسیدم  : چه چیز بشر شما را

 سخت متعجب  می سازد؟

 
خدا پاسخ داد : كودكیشان


اینكه آنها از كودكی شان 

 خسته می  شوند

 عجله  دارند  كه بزرگ شوند
 
بعد دوباره پس از  مدتها آرزو می كنند

 كه كودك باشند


اینكه آنها سلامتی خود  را 

 ا ز دست  میدهند

 تا پول به دست آورند


و بعد پولشان را از دست 

  می دهند 

 تا دوباره سلامتی  خود را به

 دست بیاورند

اینكه با اضطراب به آینده می نگرند

 و  حال را فراموش  می كنند

و بنابراین نه در حال زندگی  می كنند

  و نه در آینده

اینكه آنها به گونه ای زندگی می كنند

 كه گویی هرگز نمی میرند


و به گونه ای می میرند كه

دعا،خدا،انسان،درد،نیایش،نیاز،احساس،عشق،نماز،بخشش،الهی،الله،گناه،گناهکار،نیازمند 

گویی هرگز زندگی  كرده اند


دست های خدا  دستانم را گرفت

برای مدتی سكوت كردیم

و من دوباره پرسیدم : به عنوان یك پدر
 

می خواهی كدام درسهای زندگی

 فرزندانت بیاموزند؟

او گفت : بیاموزند كه

  آنها نمی توانند كسی را وادار كنند 

  كه عاشقشان باشد

همه كاری  كه می  توانند بكنند اینست كه

  اجازه دهند كه  خودشان دوست
  
داشته باشند
 

بیاموزند  كه 

  درست نیست كه خودشان را

  با  دیگران مقایسه  كنند
 

بیاموزند كه

  فقط چند ثانیه طول می كشد تا

  زخم های عمیقی در قلب
 

آنان كه دوستشان داریم ایجاد  كنیم
 
اما سالها طول می كشد تا

  این زخمها را التیام بخشیم
 

بیاموزند كه ثروتمند كسی نیست

  كه بیشترین ها را دارد

كسی است كه به كمترین ها نیاز دارد

 

بیاموزند كه انسانهایی هستند كه آنها را دوست دارند
 

فقط نمی دانند كه چگونه

احساساتشان را نشان دهند

بیاموزند كه دو نفر می توانند

 با هم به یك نقطه نگاه كنند اما آن را
 
متفاوت ببینند

بیاموزند كه كافی نیست كه

 فقط آنها دیگران را ببخشند
 
بلكه آنها باید خود را نیز ببخشند
 

من با خضوع گفتم : از شما

  ه خاطر این گفتگو متشكرم
 

آیا  چیز دیگری هست كه

  دوست دارید فرزندانتان بدانند؟



خداوند لبخند  زد  و  گفت:

فقط اینكه  بدانند من همیشه اینجا هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:44  توسط عمو مصطفی  | 

بنام دل بنام شاهد و مي                              بنام تار و تنبور و دف و ني

بنام عاشقان لا و بالي                                  بنام همنشينان خيالي

بنام دست هاي جام بردار                             بنام عاشقان رفته بر دار

بنام مجلس بزم شبانه                                  بنام سرور اين آشيانه

خوشا جامي كه مولا در كفم داد                   بدستي ني به ديگر او دفم داد

خوشا رقصان در آيم من به كويش                  ببوسم دست و رخسار نكويش

خوشا آن دم كه از او مينويسم                     به رقص و ذكر يا هو مينويسم

صدايم داد تا از او بخوانم                              كه من هم درد غربت را بدانم

خوشا با نام مولا باده خوردن                         چو درويشان عاشق جان سپردن

خوشا رقصان در آیم من به کویش                   ببوسم دست و رخسار نکویش

به نام باده نوشان مي حلال است                 به مستي افتخاري بي زبان است

به دور اولم ساقي ولي بود                           ولي ديدم كه ذكرش يا علي بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:8  توسط عمو مصطفی  | 

                
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 11:21  توسط عمو مصطفی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 12:57  توسط عمو مصطفی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 22:45  توسط عمو مصطفی  | 

         نمی دانم جرا نوید بهار از خود بهار دلنشین تر است.

                                                                                                         (( دولامارتین ))

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 22:43  توسط عمو مصطفی  | 

آدم ها مثل کتاب هستند ...

 

 

* بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند . بعضی ضخیم و بعضی جلد نازک .
* بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی .
* بعضی از آدم ها ترجمه شده اند .
* بعضی از آدم ها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدم ها فتوکپی آدم های دیگرند .
* بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی از آدم ها صفحات رنگی دارند .
* بعضی از آدم ها تیتر دارند ٬ فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند : حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است .
* بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند . بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند وبعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند .
* بعضی از آدم ها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند .
* بعضی از آدم هافقط جدول و سرگرمی دارند و بعضی از آدم ها معلومات عمومی هستند .
* بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی از آدم ها غلط چاپی دارند .
* از روی بعضی از آدم هاباید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت .

* بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم و بعضی از آدم ها را 

( شاید بهتر باشد)

نخوانده دور انداخت !!!

 

نظر شما چیست ؟ آن را با ما در میان بگذارید :
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 16:30  توسط عمو مصطفی  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 12:21  توسط عمو مصطفی  | 

winره  میخانه  و  مسجد   کدام  است

که هر دو بر من مسکین حرام است

 

نه در مسجد گذارندم که رند   است

نه در میخانه که این خمار خام است

 

برایم مسجد  و   میخانه    راهیست

بجویید ای  عزیزان   کاین   کدامست

 

به میخانه امامی مست خفته  است

نمی دانم که آن بت را چه نام  است

 

 

مرو   کعبه    خرابات  است     امروز

حریفم  قاضی و   ساقی  امام است

 

برو  عطار   کو     خود    می شناسد

که سرور کیست سرگردان کدامست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 13:23  توسط عمو مصطفی  |